بدون عنوان
خیلی وقت بود میخواستم برات یه لباس خوشگل بدوزم و امروز
عزمم و جزم کردم و نشستم سرش بالاخره تموم کردم,والانم
فرداش میشه و پوشیدیش بریم خونه بابا جون اینها ,آخه مامان
جون برات یه پوتین خریده بود از تهران میخواست بهت بده و
ببینه که برات کوچیک نباشه,منم ازت یکی دوتا عکس گرفتم😙😙😙😙😙😙😙
شبیه اکابر شدی😉


شبش هم پوشیدی رفتیم خونه بابا ای اینها
منم یه دامن شبیهش داشتم و با یه بلوز سفید پوشیدم شبیه هم
شدیم😉به قول خودت سِت شدیم.بعد خونه اونا که رفتیم من رو
بردی تو اتاق فکر کردم میخوای کتت رو در بیارم برات دیدم
میگی پالتو خودم رو در بیارم ,که با هم بیایم بیرون😝😀😀😀
عشقمی فسقلیییی,بعدشم اومدیم خونه میگی لباسم رو عمه زهرا
و خاله ندیدن ,بهت گفتم عکست رو برا عمه جون میفرستم ,
میگی پَ برا خاله هم بفرست😊😊😊😄😄
فدای اون عقلت بشه مامان😘😘😘😘😍😍😍
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


بدون عنوان
